یاد آن روزها به خیر .......
مادرم میگوید
در کنار هم میان سبزه ها در میان شادی گل پونه ها بی خیال از وجود سکه ها
دور هم بودیم و دوری داشتیم یادگاری از زمانها داشتیم
یاد آن روزها به خیر.......
که پدر می گوید
زندگی چون آب روان جاری بود
عشق را همسان زمان راهی بود
راهی بی برگشت زمانها به عقب.......
روزها چون پاک بود زندگی جاری بود
مردم آن دوران - ساده و با وجدان بی نیاز سکه روح پاکی داشتند و خدایی داشتند.
و چه دورانی بود....... مردم آن دوره چه حالی داشتند دور هم گرد زمان می گشتند .
یاد آن روزها به خیر........
که من می گویم.
و کجاست آن دوران......... مادرم ای پدرم خانه ی ما خالیست
خانه ی دوست هم خالی از هر سکنه......
خانه ی ما و همه به سان قفسی تو خالیست......
باغ های پر ز درخت اما خالی از دور هم بودن هم مردم این دوران............
به دلیل بحران و سکوت وجدان عشق را بی سکه رمان میدانند
درد را در اوج زمان می دانند زندگی را خالی از هر سکنه پر ز مکان میدانند.
مرگ را در چند قدمی اما زیان میدانند
قصه ی این دوران که چه بس غمگین است......
و اما من وتو......... من وتو حادثه ی تلخ زمان حالیم
من وتو فرزند زمان سکه من وتو بحرانیم
که گاهی عشق را بی سکه-فنا میدانیم روح را وجدان را ناکس -پنداریم
یاد امروز به خیر...............
همه مان خواهیم گفت.......
که بیایید همه عشق را نفروشیم عشق را پاک به آینده دهیم.
یا حق
| + نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 | ساعت22:50 | توسط سمانه رضائی |


